تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم ♥ امر به معروف ،،، نهی از منکر ♥ - داستانک : جهاد و تشنگی
.................. به وبلاگ امر به معروف و نهی از منكر خوش آمدید///شادی ارواح معظم شهدا (خصوصا شهدای امر به معروف) صلوات................حجاب سنگری است محکم که زن را از نگاه مردان شیطان صفت مصون ومحفوظ نگه می دارد.
 
داستانک : جهاد و تشنگی
نویسنده : | تاریخ : 01:23 ب.ظ
افسران - داستانک : جهاد و تشنگی


اول صبح از مرکز بهم زنگ زدن، روشون نشد مستقیم بگن، اما از حرفاشون فهمیدم که دارن بهم میگن می دونیم سوگلی هستی و کلی خانواده گرامی هوات رو دارند اما لطفی کن و قدم رنجه ای کن بعنوان عضو شوراء، یه تُک پا به خودت زحمت بده و تشریف بیار یک اردوی جهادی تو ماه رمضون خدمتت باشیم!...

پیش خودم گفتم : چه عجب یاد ما هم کردن! همیشه با نگاهشون به من می فهموندن که اردوی جهادی سخته و جای بچه های سختی نکشیده نیست اما این بار نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده بود که یاد من کرده بودن؛ خدا عالمه...


بگذریم، گفتم به چشم! حالا به زبون می گفتم ولی کی قرار بود بابا و مامان گرامی را راضی کنه که من برم اردوی جهادی اون هم از نوع ماه رمضون و با دهان روزه! روز روشنش کلی باید باهاشون چونه می زدم تا قبول کنن برم اردوهای یک روزه، اونم از نوع تفریحی و گردشی... پدر و مادر شدن واسه نگرانیِ دیگه! چه می شه کرد، یه دسته گل که مثل من بیشتر نداشتن!!! پس بجا بود که دلشون شور بزنه از وقتی از جلو چشمشون دور می شدم تا برگشت...

به هر زحمتی بود با خودشیرینی و قربون صدقه و هر کلکی بود بابا رو راضی کردم تا م رو از مامان گرفت (آخه مادرم خیلی بیشتر از بابا روی من حساس بود، بابا رو واسطه کردم چون خودم که از پس راضی کردنش برنمیومدم. می گفت سخته و تو طاقت نمیاری...)؛ از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و به فردا عصر فکر می کردم که تو اردوی جهادی چی می شه و چکار باید بکنم ...

نماز عصر رو در محل جمعیت هلال احمر خوندیم و راه افتادیم... چه راه افتادنی، تا توی حلقمون تو اتوبوس وسایل و تجهیزات و امکانات چیده بودن!!! البته خدایی تقصیر اونا نبود، برنامه وسیعی بود و تعداد زیادی نیرو؛ تا دلتون بخواد مشتاق فعالیت های مختلف از نقاشی و کارهای فرهنگی و ورزشی گرفته تا برگزاری مراسم افطار، تازه قرار بود کتابخونه هم تو روستا ایجاد کنیم و کلی کتاب و مجله هم همرامون بود...

تو راه، گرما بیداد می کرد. بعد ازظهر تابستون کویر قم، اونم توی ماه مبارک رمضون؛ تقریبا بیش از 40 درجه حرارت و هوای داغ بعد از ظهر... ای خدا از اولش معلومه چه سخته!... هنوز هیچی نشده تشنه شدم! اما به روی خودم نمیارم. حالا یه کاریش می کنم، یک روز که بیشتر نیست، واسه یک روز کسی که از تشنگی نمرده که من دومیش باشم!!! اما جدی جدی چقدر اینجا روستاست، خیلی تو راه نبودیم اما همیشه میگفتن و تا اونجا که ما دیده بودیم روستاها و هواشون بهتر از شهره. اما انگار این جا از شانس من گرمتر از شهره، اونم 7 ، 8 درجه بالای 40. یعنی زنده می مونم تا شب...؟!

پرده پنجره رو کنار زدم، تا به حال این روستا رو ندیده بودم و فکر نمی کردم که کمتر از یک ساعت به اون روستا برسیم. در راه، گرما بیداد می کرد، ظهر گرم تابستون کویر! در بین راه گله ای از شتر در اطراف جاده دیده می شد که دیگه کاملا حس یک کویر تمام عیار رو تداعی می کرد.

وقتی که به روستا رسیدیم تو باورم نمی گنجید که این همه محرومیت در فاصله زمانی کمتر از یک ساعت در روستایی کوچک نزدیک شهر محل زندگی من باشه! زمانی که وارد روستا شدیم، گفتن: مردم روستا در منزل دهیار جمع شدن ! در بدو ورود یک علامت سوال در ذهنم ایجاد شد، چرا منزل دهیار؟ دوستان می گفتن هر بار که به روستایی می رفتیم اهالی روستا یا در مسجد جمع می شدن یا در مدرسه، اما اینجا با روستاهای دیگه تفاوت داشت. پس از اینکه به منزل دهیار رسیدیم پاسخ سوالم رو دریافتم! روزه دار بودن مردم، گرمای 40 درجه، نبود امکانات سرمایشی که چه عرض کنم، مهمتر از همه نبود برق. اون هم در مدرسه یک روستای کویری در تابستون ...

عده ای از دوستان با مربی امداد وارد منزل شدن تا آموزش کمک های اولیه به اهالی روستا را آغاز کنند. و این بار باز ما به همراه سایر اعضا به طرف مدرسه حرکت کردیم! صدایی بلند شد و سرپرست رو دیدم، اعلام کرد دستور صادر شد پیاده میشیم ! کودکان روستا در مسجد جمع شده بودن و از دیدن ما شادمانی را به وضوح در چشمانشون می دیدم. با صورت های آفتاب سوخته و نگاههای معصومشون و حالا ما پیاده شدیم و البته وسایل قبل از ما...!
از همون شروع حس خوبی به همه ما دست داد، چون بچه ها و نوجوونای روستا دور ماشین ما رو گرفته بودند و داشتند در جابجایی وسایل کمک می کردن... برای شروع بهترین محلی که هماهنگ شده بود برای ستاد اصلی مدرسه روستا بود...دو کلاس درسی فاقد هر گونه امکانات!

حیاط پر بود از خار و خاشاک، نیمکتهایی که سالها از تاریخ مصرفشون گذشته بود، دیوارهای آجری غبار گرفته، حتی بوی ماه مهر هم نمیومد! رفتیم داخل حیاط مدرسه روستا، صد رحمت به بیابون!! شک ندارم خار و خاشاکش کمتر از این حیاط بود!!! اصلا آدم حس میکرد اومده وسط یه دشتی که تا حالا هیچ آدمی توش نبوده... تیم آقایون مشغول شدن به کندن خارها، اونم با بیل!

ما هم هرکدوم برای شروع کار برنامه ای داشتیم... از مسئول گروه پرسیدم من باید چه کاری انجام بدم؟ گفت برو کنار آبخوری و اون سبزی ها را واسه افطار بشور و بریز تو سبدها تا خشک بشه! تمیز بشوری ها، بلدی که؟ گفتم: کی؟ من؟ آره خب، بله که بلدم! چشم... 2 ساعت کشید که سبزی ها رو با یکی از دوستان دیگه شستیم، عطش شدیدی داشتم و دستم که به آب می خورد تشنه تر می شدم...

مونده بودم اومدم اینجا بیگاری یا اردوی جهادی؟ اینم شد کار؟ من تو خونه دست به این کارها نزدم تا حالا، چقدر یه جوریه؟ بنده خدا مادرم...خلاصه این کار اول جهادی منم تموم شد! شستن سبزی ها که تمام شد یه نگاهی به اطرافم انداختم دیدم فضای حیاط خیلی عوض شده. خارهایی رو که کنده بودن، داشتن با خودشون می بردن بیرون مدرسه و هیاهوی بچه های روستا منو به خودم آورد. صدای فریاد و تشویقاشون رو میشنیدم و رفتم به سمت حیاط پشتی مدرسه. تیم ورزشی در حال برگزاری مسابقات ورزشی بین دانش آموزان روستا بود و اون طرفتر چندتا از دوستان، فضای فرهنگی و ایستگاه نقاشی راه انداخته بودن و بچه های روستا با چه شوقی داشتن کتاب داستان هایی که بهشون هدیه داده بودن رو می خوندن تا بعدش تو مسابقه نقاشی شرکت کنند ...برگشتم کنار شیر آب و با کمک دوستم سبد بزرگ سبزی رو که حالا تقریبا آبش به خاطر حرارت بالا کاملا خشک شده بود رو بردیم به سمت دفتر مدرسه و به مسئول گرامی که مشغول تفکیک کتابهای کتابخونه تازه تاسیس روستا بود گفتم تمام شد، دیگه چه کاری از دست من برمیاد؟
اونم بدون تعارف گفت: خب خوبه، بزاریدش کنار دوستانی که دارن بسته بندی انجام میدن برای سفره و خودتم برو یخ ها رو بشکن و نوشیدنی ها رو بزار توش برای افطار خنک بشه! با خودم گفتم عجب گیری افتادیما! ما تشنمونه اونوقت هر چی کار سخت با آب و یخه میدن به ما!!!

باز خودمو زدم به بی خیالی و گفتم: چشم! و رفتم سر وقت یخ ها؛ در بین راه نگاهم افتاد به اعضایی که روی دیوار در حال نقاشی بودن، محل کار اونا درست زیر تیغ آفتاب بود... جایی که من حتی تحمل عبور از اونجا هم برام سخت بود! دیدم تیم بندی شدن و یه سری درحال طراحی اولیه روی دیوار بودن، چندنفری هم رنگ میساختن. با خودم گفتم: چقدر قشنگ میشه اینجا اگه رنگ آمیزی بشه!...و سر آخر هم گفتم خدا رو شکر، همون کار با آب و یخ توی سایه بهتره! برم برسم به کارم!...

داشتم فکر میکردم این مردمِ اینجا با این امکانات و شرایط سخت چطوری زندگی می کنند!
یخها رو که میشکستم حال عجیبی داشتم. تشنگی و عطش از یک طرف و گرسنگی هم بهش اضافه شد! با خودم گفتم: مُردم از تشنگی، بزار افطار بشه با هیچکس کاری ندارم، خودم میرم اول از همه افطار می کنم! توی همین افکار بودم که یکباره به یاد عاشورا و طفل شش ماهه و دختر سه ساله و تشنگی اونا افتادم. از فکر پلید خودم خجالت کشیدم! برای اینکه اعصابم به هم نریزه خودمو مشغول کمک به سایرین کردم تا افطار شد...
بعد از اذان همه اعضا مشغول پذیرایی از روستاییان که اینک مهمان ضیافت الهی بودن، شدن و جالب اینکه در آخر، غذا تموم شد و قسمت ما از اون افطاری خرما بود و نان...

afsaran.ir

شنبه 14 مرداد 1396 11:09 ق.ظ
Terrific work! That is the kind of info that are meant to be shared
around the web. Shame on the search engines for no longer positioning this put up upper!
Come on over and consult with my website . Thank you =)
شنبه 19 فروردین 1396 07:13 ب.ظ
Excellent way of describing, and fastidious paragraph to get information regarding my presentation subject matter, which i am going to convey
in institution of higher education.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
کدنویسی و گرافیک : شهدای کازرون
Web Template By : 1100Shahid.ir